تجربههای ناراحت کنندهام خیلی زیاد بودند. دعوای بین پدر و مادرم، بیماری خواهرم…
خواهرم شیزوفرنی گرفت. 18 سالش بود، من 17 سالم بود. این موضوع خیلی به من لطمه زد، یکی از دردآورترین تجربههای زندگیم بود، بعد فوت پدرم بود، بعد جداییم بود… دردی که خواهرم همه این سالها میکشد و میبینم. خواهر من بسیار با من متفاوت بود. من یک آدم اجتماعی، همیشه دوست داشتم با دوستانم باشم، با جمع باشم، در مقابل خواهرم همیشه تنها بود؛ اکثرا توی خودش بود، درونگرای محض. و من برونگرای محض. دو تا فاز مختلف. من فکر میکنم برونگرایی من باعث شد که من هیچ بیماری نگیرم. چون واقعا {در} آن جو خانوادگی ما هر نوع امکانی وجود داشت. خواهرم اصلا دوست نداشت، معاشرت نمیکرد، همهاش توی خانه بود. ولی از نظر دیگران دختر خیلی خوبی بود. همهاش هم به من میگفتند از خواهرت یاد بگیر. ببین چقدر خانم است.
گذشت تا دانشگاه رفتیم. باز طبق معمول خواهر من با هیچکس معاشرت نمیکرد. فقط یک دوست از دوران راهنمایی داشت که با او هم هی قهر و آشتی میکرد، طوری که من بیشتر با او دوست بودم. این را گفتم که بدانی وقتی بیماری شروع شد ما نمی فهمیدیم. انقدر دریا همیشه توی خودش بود که ما نمیفهمیدیم این بیماری است یا واقعا شخصیتش است. این قضیه خیلی تشدید شده بود، همیشه تنها بود، بعد کمکم با ما غذا نمیخورد تا اینکه یکی دو بار من دیدم که میگوید صحرا آن پیکان سفیده دنبال ما بود؟ کدوم پیکان سفیده؟ همونی که میآمد.. وا دریا چرا چرت و پرت میگویی؟ آن که آمد و رد شد و رفت. حالا الان بعد از گذشت زمان من این پازلها را که کنار هم میچینم میفهمم که آن موقع شروع بدبینیاش بود. یکی از علائم بیماری شیزوفرنی بدبینی است. یکی دیگر از بدبینیهایش هم این بود که فکر میکرد ما توی غذایش سم میریزیم. برای همین با ما غذا نمیخورد. حالا ما فکر میکردیم خب توی خودش است. بعد میرفت برای خودش یک چیزی میخرید، یا مثلا یک چیزی درست میکرد، یواشی میرفت توی اطاقش میخورد. بعد اشتهایش هم رسیده بود به زیر صفر. هیچی نمیخورد، شده بود پوست و استخوان. بعد من همهاش میگفتم که ولش کن خب دوست دارد اینطوری باشد، هر کسی یکجور است. حالا من با مامانم بحث که چرا میخواهی همه عین هم باشند، خب این دوست دارد اینطوری باشد. ولش کن. یا به من میگویی مثل این باش، یا به آن میگویی مثل او باش.
گذشت تا یک روز یکی از دوستان مادرم آمده بود خانه ما، بعد دریا آمد و یک سلام و علیک کرد و غذایش را برد توی اطاق، بعد یکهو دوست مامانم برگشت گفت که دریا را دکتر بردهاید؟ من براق شدم که دکتر برای چی؟ مگر چهاش است؟ گفت من فکر کنم دریا مریض است. چون برادر من هم دقیقا همین جور بود ما بردیمش دکتر، دکتر دارو بهش داد. ترا به خدا ببرینش دکتر، این بیماری خطرناک است. من خیلی ناراحت شدم از اینکه او چرا همچین حرفی می زند. مردم دیوانهاند، چرت و پرت میگویند، هر کی را میبینند میگویند مریض است. گذشت و گذشت و گذشت، که دیدیم حالتهایش خیلی زیاد شد و شدید شد…
تا یک روز من بردمش دکتر. دکتر توی بیمارستان روانی بود و برای من خیلی سخت بود. خواهر من هم مثل آدمهایی شده بود که مسخ شده باشند. بهش گفتم پاشو بریم دکتر، گفت بریم. همینجور دستش را گرفتم، آرام آرام. یک جوری شده بود که دلم میخواست بهم میگفتند تو بمیر، این خوب میشود. من حاضر بودم واقعا این کار را بکنم. انقدر دلم میسوخت برایش، انقدر ناراحت بودم... خلاصه دریا رفت تو و آمد بیرون و دکتر به من گفت بگویید همراهش بیاید تو. بعد به من گفت میدانی خواهرت چه بیماری دارد؟ شیزوفرنی گرفته و همین الان باید بستری شود وگرنه من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم، حتی ممکن است این دختر خودش را بکشد. من هم گفتم هیچ اشکالی ندارد، من میبرمش خانه و مسئولیتش هم با خودم. من چجوری این را بخوابانم بیمارستان؟ این هیچ آمادگی ندارد. آمدم بیرون و گفتم دریا ، پاشو بریم! دکترِ دیوونه! آوردمش خانه.
اگر همان موقع من دریا را خوابانده بودم بیمارستان شاید خیلی چیزها فرق میکرد. ولی متاسفانه اصلا نمیتوانستم بپذیرم. تا اینکه شدید شد، شدید شد، شدید شد تا دریا یکبار خودکشی کرد. دیگر ما باورمان شد که این قضیه جدی است. دریا بارها و بارها بیمارستان بستری شد، بارها و بارها شوک الکتریکی گرفت، چندین بار خودکشی کرد؛ ولی هر دفعه هم با قرص خودش را میکشت. میتوانم بگویم خودکشی واقعی نبود، چون معمولا کم پیش میآید کسی با قرص بمیرد. ولی یکهو میآمدیم میدیدیم دریا کف زمین افتاده. بعد چه استرسها و فشارهایی به مامانم میآمد، چقدر به بابام فشار میآمد، من اولین بار توی زندگیم گریه بابام را دیدم.
خلاصه یواش یواش ما قبول کردیم که دریا این بیماری را دارد، من خیلی تحقیق کردم راجع به این بیماری، و حتی هیچ چیز صددرصدی برایش وجود ندارد. بعضی از دکترها میگویند یک زمینه ژنتیک دارد، بعضیها میگویند فقط محیط است... یعنی که درواقع برمیگردی توی خودت، با محیط بیرون کات میشوی، بعد عوالم درونی تو عوالم واقعی تو میشود. صدا میشنوی، با بیرون کاملا کاتی، برای امنیت خودت در واقع. تا حالا مقالهای درباره درمانش پیدا نکردهام. بعضیها میگویند تا آخر عمر با آدمهاست، بعضیها میگویند نه خوب میشود. تو فیلم بیوتیفول مایند را دیدهای؟ شاید تنها و تنها و تنها راهش همین است که او رفت، یعنی واقعیت را پذیرفت و با آن کنار آمد و شروع کرد به ارتباط گرفتن با محیط بیرون. منتها این مال آدمهای قوی است، یعنی به نظر من دریا بعد از این همه سال – البته هنوز دارو میخورد – میگوید من اگر دارو میخورم فقط به این خاطر است که شما دست از سر من بردارید. من بیمار نیستم.
دریا ازدواج کرد، البته جدا شد و یک بچه هم دارد. ولی خب متاسفانه توی دورانی که داشت دارو میخورد ناخواسته حامله شد، مجبور شد داروهایش را قطع کند، بعد بیماریاش عود کرد، بعد آن طفلکی جدا شد. بچهاش را ازش گرفتند، گفتند تو صلاحیت تربیت بچه نداری، هیچی آن دختر هم طفلکی آواره شد. و این هم نمیدانم چه درسی را باید به ما میداد که اینجوری شد. البته الان خدا را شکر خیلی بهتر است، هنوز دارو مصرف میکند، ولی از نظر پذیرفتن وضعیتش، زندگیاش، خیلی بهتر است. ما دیگر بالا پایین نداریم.
زندگیِ نرمال دارد دیگر، فقط آدمی که برود کار کند نیست و هیچ موقع هم نبود. عاشق این است که آشپزی کند، صنایع دستی، کوسن... زندگیاش را خودش برنامهریزی میکند. و خیلی جالب است، بسیار آدمهای باهوشیاند اینها که شیزوفرنیاند. من نمیدانم چه میشود. چه فعل و انفعالی... اینی که میگویم باهوش نه در حد معمولیها، ضریبش را خیلی بالا ببر. اولا که تو را اگر ببیند قشنگ میتواند تشخیص بدهد که این آدم اینجوری است، آنجوری است... به نظر من اگر جامعه اسم بیماری روی خواهرم نمیگذاشت، شاید میشد گفت آدم خاصی است. چون من یک کتاب میخواندم راجع به سرخپوستها، که میگفتند آدمهای شیزوفرنی را حتی میپرستیدند. خیلی جالب است، من فکر میکنم این ارتباطی که با ناخودآگاه برقرار میشود، یکجور قدرتی به اینها میدهد که آن موقع با یک نگاه دیگری و با زندگی بدوی آن موقع همخوانی بیشتری داشت ولی الان با جامعه ما و جامعهای که همه باید برای هم ژست بگیرند و اینجوری باشند و اینها...
او خودش است یعنی هر لحظه ممکن است از جلویت بلند شود و برود. بگوید من الان دیگر حوصله حرف زدن ندارم. میدانی؟ یعنی اصلا آدمی نیست که فکر کنی به خاطر خوشایند تو بنشیند. مثلا فرض کن مهمان آمده، میآید میگوید ببخشید من حوصله ندارم، میخواهم تنها باشم. میرود توی اطاقش در را میبندد. نمیدانم انگار یکجور سادهتر و روانتر و شفافترند. انگار که... خیلی وقتها به مادرم میگویم، میگویم مامان اصلا ناراحت نباش. برای اینکه نگاه جامعه روی دریا بیمار است. درواقع دریا بیمار نیست، اتفاقا از ماها خیلی سالمتر است. یا مثلا در مورد بچهاش، بهش گفتند که حضانتش مال پدر است اما تو میتوانی ببینیاش. گفت من آدم خودخواهی نیستم، اگر حضانتش با من نیست، من او را به پدرش و خانواده پدرش میسپارم. من چرا باید این بچه را دوپاره کنم، فقط به این خاطر که من میخواهم ببینمش؟
ببین به نظر من این تصمیم را هر آدمی نمیتواند بگیرد. خوب بچهاش است، من خیلی وقتها دیدهام همین دریای تودار نشسته عکس بچهاش را گرفته نگاه میکند و گریه میکند. خب مادر است دیگر. ولی گفت من به خاطر خودخواهی خودم، این بچه را دوپاره نمیکنم، بگذار یک طرف شخصیتش شکل بگیرد. بعدها که بزرگ شد شاید بهتر بتواند با من رابطه برقرار کند. این به نظر من یک فکر است، که یک مادر احساس مادرانهاش را بگذارد، و فکر کند. این که تو بتوانی تعادل برقرار کنی بین احساس و منطقت، کار هر کسی نیست. خب این آدم به نظر من آدم بزرگی است، درست است که اسم بیماری رویش گذاشته شده، ولی خیلی شخصیت جالبی دارد. من خیلی خوشم میآید. گاهی اوقات مینشیند با من حرف میزند – همیشه حوصله ندارد - اگر یادت باشد یکبار دیگر هم بهت گفتم که من این همه خودم را کشتم، این همه کلاس رفتم – وقتی دریا با من حرف میزند میبینم ا چه جالب، نتیجهای که از زندگیش گرفته و آن چیزی که هست، همان چیزی است که من سالها دارم دنبالش میدوم. بهش میگویم دریا روزها چکار میکنی؟ میگوید زندگی میکنم. ببین معنای زندگی را الان یواش یواش بعد از اینکه اینهمه خودم را شناختم، خودم را کشتم، تازه فهمیدم که تو حتی اگر کار مفیدی هم انجام ندهی، فقط بنشینی، باز هم این اسمش زندگی است.
*
متنی که خواندید، گفتههای یکی از مصاحبهشوندگان پایاننامه من درباره تلخترین رخداد زندگیش بود. این زن – که من نامش را صحرا میگذارم – سه جلسه در منزلش پذیرای من بود. یک لیوان چای یا نسکافه به دست من میداد و یکی به دست خودش میگرفت، سیگاری روشن میکرد و چهارزانو نشسته بر روی مبل، زیروبم زندگی و احساساتش را – بیدریغ- برای من افشا میکرد. ماجرای گفتگوی با او –که اولین مصاحبه عمیق زندگی من بود – یکی از حیرتانگیزترین تجربههای زندگیام هست و باقی میماند. در این پست چیزی از برداشتهای خودم نمینویسم، تا شما بیواسطه سراغ متن بروید (تا به حال باید رفته باشید!). تنها بدانید که این خاطره دردناک را صحرای عزیز در آخرین لحظات ملاقات، وقتی که ضبط خاموش شده بود و داشتیم گپ میزدیم برایم تعریف کرد؛ فهمیدم که خاطره بیماری خواهر و احساس عذابش از ناتوانی در کمک به او چقدر برای وی رنجآور بوده است. این را از بالا و پایین رفتن صدایش، تغییر لحنش فهمیدم که بدبختانه نمیتوانم در اینجا به شما منتقل کنم. این را از پس زدن و به زبان نیاوردن این خاطره در تمام مدت گفتگو فهمیدم، وقتی که انقدر حرف زده بودیم که صحرا تقریبا همه چیزش را تعریف کرده بود... من از او اجازه گرفته و ضبط را دوباره روشن کردم.
میگویند که محقق در مورد مثال بالا، مصاحبه عمیق در روش قومنگاری، باید ساکت بماند و تنها خطوطی در جهت خواندن متن ترسیم کند. لطفا متن بالا را دوباره بخوانید و ادراکات، تفاسیر و معانی درخشانی را که صحرا از تجربهاش بیرون میکشد مورد توجه قرار دهید. خیلی محبت می کنید اگر برداشت های خودتان را با من هم شریک شوید.