تبليغاتX
خودنویس

خودنویس

که من مرا حجابم، از خویش در عذابم...

 

پس از مدت های طولانی فرصت کرده ام تا بدون پراکندگی ذهنی بر کارم متمرکز شوم. در آرامش موقتی خانه مشغول مطالعه هستم. امیدوارم بتوانم در خلوت و آرامش به فکر کردن در مورد هدف محوری کارم بپردازم. کمی نگرانم که این وضعیت را تا کی می توانم حفظ کنم... طرحی که در دست انجام دارم، مطالعه اجتماعی پروژه طراحی شهریِ یکی از محورهای اصلی تجاری شهر تهران است. این محور که در منطقه شمال شرق تهران قرار دارد، در واقع در طول زمان از یک محور محلی به یک محور با مرکزیت شهری و حتی شاید منطقه ای تبدیل شده، که نیاز بخش عظیمی از شهر تهران و بخش هایی از کشور را تامین می کند.

من پس از شناسایی حوزه بلافصل و حوزه تاثیرگذار از منظر علوم اجتماعی می بایست به تحلیل و توصیف و تا اندازه ای پیشبینی تاثیرات ناشی از طراحی شهری این محور بر ساختار اجتماعی بپردازم. اما پرسش آنجاست که این تاثیرات چه هستند، و با چه سازوکاری اعمال می شوند؟ چگونه تغییرات محدود در طراحی شهری یک محور می تواند آثار اجتماعی کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت به جا بگذارد؟ چگونه باید این آثار و عوارض را شناسایی کنم، اندازه بگیرم و برای اصلاح آنها پیشنهاد ارائه کنم؟ با توسل به کدام مفاهیم و روش ها می توانم از تله تحلیل های ساده انگارانه در زمینه تغییر نرخ جرائم و گذران اوقات فراغت فرار کنم؟ به جز سه محور و مسئله کلیدی ِ جرائم، فراغت و مشارکت؛ به کدام جنبه ها و ابعاد موضوع می توانم نگاه کنم که تحلیلی عمیق تر و پخته تر به دست بیاورم؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 21:41  توسط فضه غلامرضا کاشی   | 

 

خانم شهرزاد خادمی (معمار و شهرساز)[1] با مطالعه رمان های معاصر نتیجه می گیرد که محلات خاطره انگیز در گذر زمان دارد از سمت جنوب تهران به سمت شمال تهران حرکت می کند...

به نظر می رسد که این واقعیت معنای دیگری هم دارد، و آن اینکه صداهای خاموش در گذر زمان خفه تر شده، و گروه های حاشیه ای کمتر توانسته اند حرفشان را بزنند، و حتی روشنفکران هم طبقات فرودست را فراموش کرده اند. رمان تبدیل شده به حکایت روزمره «خود» طبقه متوسط و بالا. وگرنه که خام دستی است که فکر کنیم بچه شوش و هرندی دست عشقش را می گیرد برای تفریح می بردش دربند و درکه!

و اگر بشود به همین سبک و سیاق پیش رفت، احتمالا می شود ادعا کرد که رمان نویس اساسا از طبقه متوسط و بالا برمی خیزد [2]، و این معنی اش آن است که تحرک طبقاتی کم شده، بروبچه های پایین سرجایشان درجا می زنند، عین پدرهایشان کارگری می کنند و لوله کشی؛ و بچه های طبقه متوسط و بالا به کار پروردن سرمایه های فرهنگی مشغولند. و معنی اش آن است که نه تنها ارتقای اقتصادی و اجتماعی نداریم، که حتی نمی توانیم در لایه های پایین سرمایه فرهنگی – از نوع سرمایه فرهیختگان – تولید کنیم.

احتمالا می گویید که برای دانستن اینکه ارتقای طبقاتی متوقف شده، نیازی به اینهمه لقمه دور سر پیچیدن نیست، و فقط کافی است به آمارهای مرتبط نگاه کرد؛ گمانم انتقاد شما وارد است، هر چند که نمی دانم مطالعه ای در این زمینه انجام شده یا نه. در واقع این متن را برای یادآوری دو نکته نوشتم، یکی آنکه رمان امروز[3] صدای طبقات فرودست را بازنمائی نمی کند[4] و دیگر آنکه ما سرمایه های فرهنگی متعلق به فرهیختگان را به طبقات فرودست انتقال نمی دهیم. نتیجه گیری سیاسی اش با خودتان.

[1] تهران در رمان، نوشته شهرزاد خادمی، منتشر شده در مجله منظر، شماره 11، آبان و آذر 89

[2] دقیقا برخلاف اوایل انقلاب که نویسندگان و هنرمندان از طبقات پایین بلند شده بودند

[3] و اگر بخواهید می توانید گسترشش بدهید به دیگر محصولات فرهنگی

[4] هرچند که به مقدار خوبی به حاشیه از قبیل زنان و کردها و نوجوانان می پردازد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 21:18  توسط فضه غلامرضا کاشی   | 

یکی دو مجموعه خیریه از من خواسته‌اند این آگهی را اینجا بگذارم. یک برنامه مشاوره – مددکاری برای تعدادی از فرزندان این سرزمین طراحی شده که شما می‌توانید در آن شرکت کنید. قرار است از طریق کار به تعدادی دختر بی‌سرپرست و بدسرپرست که در شبانه‌روزی زندگی می‌کنند و تعدادی دانشجوی دختر و پسر توانمند و درس‌خوان – اما از خانواده‌های ضعیف – کمک کنند. از شما که با مجموعه‌های کاری (شرکت‌ها، بیمارستان‌ها، کارگاه‌ها و ...) ارتباط دارید خواهش می‌کنند دستشان را بگیرید. لطفا فرزندان کشور را برای دوره‌های کوتاه زیر بال و پر بگیرید تا «کارآموزی» کنند. از شما هیچ حقوق و پولی نمی‌خواهند، فقط می‌خواهند فرزندمان برای دوره‌های کوتاه مثلا سه ماه تابستان با شما همکاری شغلی داشته باشد.

محیط مورد نظر باید از نظر اخلاقی سالم باشد. هم‌چنین – با اینکه آنها قصد قضاوت در مورد سبک زندگی دیگران را ندارند- به سبب عدم ایجاد تناقض میان زندگی خصوصی و عمومی این فرزندان و ایجاد مشکلات حادتر، در آن محیط از روابط باز دختران و پسران و مصرف الکل نباید خبری باشد، پس محیط‌های رسمی‌تر و اداری‌تر برای آنها مناسب‌تر هستند.

مایلند که فرزندان  احساس کنند مفید هستند، کاری به آنها واگذار می‌شود، آنها کارآموزی کرده و کار را انجام می‌دهند، سپس از آنها قدردانی کلامی می‌شود و تشویق می‌شوند. هر جور کاری که می‌شناسید از قبیل تایپ و پیاده کردن نوار و منشی‌گری و خیاطی و دوخت و کارهای ساده‌تر برای دبیرستان و تخصصی‌تر برای دانشجوها، مورد نیاز است. در صورت تمایل با آدرس زیر تماس بگیرید:

Hoseina_f@yahoo.com

عنایت کرده و این آگهی را همخوان کنید، شاید همین آگهی جلوی فرار دختری را بگیرد، یا این کارآموزی بعد از مدتی زمینه‌ساز سیر کردن خانواده گرسنه‌ای بشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 13:28  توسط فضه غلامرضا کاشی   | 

 

تجربه‌های ناراحت کننده‌ام خیلی زیاد بودند. دعوای بین پدر و مادرم، بیماری خواهرم…

خواهرم شیزوفرنی گرفت. 18 سالش بود، من 17 سالم بود. این موضوع خیلی به من لطمه زد، یکی از دردآورترین تجربه‌های زندگیم بود، بعد فوت پدرم بود، بعد جداییم بود… دردی که خواهرم همه این سال‌ها می‌کشد و می‌بینم. خواهر من بسیار با من متفاوت بود. من یک آدم اجتماعی، همیشه دوست داشتم با دوستانم باشم، با جمع باشم، در مقابل خواهرم همیشه تنها بود؛ اکثرا توی خودش بود، درونگرای محض. و من برونگرای محض. دو تا فاز مختلف. من فکر می‌کنم برونگرایی من باعث شد که من هیچ بیماری نگیرم. چون واقعا {در} آن جو خانوادگی ما هر نوع امکانی وجود داشت. خواهرم اصلا دوست نداشت، معاشرت نمی‌کرد، همه‌اش توی خانه بود. ولی از نظر دیگران دختر خیلی خوبی بود. همه‌اش هم به من می‌گفتند از خواهرت یاد بگیر. ببین چقدر خانم است.

گذشت تا دانشگاه رفتیم. باز طبق معمول خواهر من با هیچکس معاشرت نمی‌کرد. فقط یک دوست از دوران راهنمایی داشت که با او هم هی قهر و آشتی می‌کرد، طوری که من بیشتر با او دوست بودم. این را گفتم که بدانی وقتی بیماری شروع شد ما نمی فهمیدیم. انقدر دریا  همیشه توی خودش بود که ما نمی‌فهمیدیم این بیماری است یا واقعا شخصیتش است. این قضیه خیلی تشدید شده بود، همیشه تنها بود، بعد کم‌کم با ما غذا نمی‌خورد تا اینکه یکی دو بار من دیدم که می‌گوید صحرا آن پیکان سفیده دنبال ما بود؟ کدوم پیکان سفیده؟ همونی که میآمد.. وا دریا  چرا چرت و پرت می‌گویی؟ آن که آمد و رد شد و رفت. حالا الان بعد از گذشت زمان من این پازل‌ها را که کنار هم می‌چینم می‌فهمم که آن موقع شروع بدبینی‌اش بود. یکی از علائم بیماری شیزوفرنی بدبینی است. یکی دیگر از بدبینی‌هایش هم این بود که فکر می‌کرد ما توی غذایش سم می‌ریزیم. برای همین با ما غذا نمی‌خورد. حالا ما فکر می‌کردیم خب توی خودش است. بعد می‌رفت برای خودش یک چیزی می‌خرید، یا مثلا یک چیزی درست می‌کرد، یواشی می‌رفت توی اطاقش می‌خورد. بعد اشتهایش هم رسیده بود به زیر صفر. هیچی نمی‌خورد، شده بود پوست و استخوان. بعد من همه‌اش می‌گفتم که ولش کن خب دوست دارد اینطوری باشد، هر کسی یکجور است. حالا من با مامانم  بحث که چرا می‌خواهی همه عین هم باشند، خب این دوست دارد اینطوری باشد. ولش کن. یا به من می‌گویی مثل این باش، یا به آن می‌گویی مثل او باش.

گذشت تا یک روز یکی از دوستان مادرم آمده بود خانه ما، بعد دریا  آمد و یک سلام و علیک کرد و غذایش را برد توی اطاق، بعد یکهو دوست مامانم برگشت گفت که دریا  را دکتر برده‌اید؟ من براق شدم که دکتر برای چی؟ مگر چه‌اش است؟ گفت من فکر کنم دریا مریض است. چون برادر من هم دقیقا همین جور بود ما بردیمش دکتر، دکتر دارو بهش داد. ترا به خدا ببرینش دکتر، این بیماری خطرناک است. من خیلی ناراحت شدم از اینکه او چرا همچین حرفی می زند. مردم دیوانه‌اند، چرت و پرت می‌گویند، هر کی را می‌بینند می‌گویند مریض است. گذشت و گذشت و گذشت، که دیدیم حالت‌هایش خیلی زیاد شد و شدید شد…

تا یک روز من بردمش دکتر. دکتر توی بیمارستان روانی بود و برای من خیلی سخت بود. خواهر من هم مثل آدم‌هایی شده بود که مسخ شده باشند. بهش گفتم پاشو بریم دکتر، گفت بریم. همینجور دستش را گرفتم، آرام آرام. یک جوری شده بود که دلم می‌خواست بهم می‌گفتند تو بمیر، این خوب می‌شود. من حاضر بودم واقعا این کار را بکنم. انقدر دلم می‌سوخت برایش، انقدر ناراحت بودم... خلاصه دریا  رفت تو و آمد بیرون و دکتر به من گفت بگویید همراهش بیاید تو. بعد به من گفت می‌دانی خواهرت چه بیماری دارد؟ شیزوفرنی گرفته و همین الان باید بستری شود وگرنه من هیچ مسئولیتی قبول نمی‌کنم، حتی ممکن است این دختر خودش را بکشد. من هم گفتم هیچ اشکالی ندارد، من می‌برمش خانه و مسئولیتش هم با خودم. من چجوری این را بخوابانم بیمارستان؟ این هیچ آمادگی ندارد. آمدم بیرون و گفتم دریا ، پاشو بریم! دکترِ دیوونه! آوردمش خانه.

اگر همان موقع من دریا را خوابانده بودم بیمارستان شاید خیلی چیزها فرق می‌کرد. ولی متاسفانه اصلا نمی‌توانستم بپذیرم. تا اینکه شدید شد، شدید شد، شدید شد تا دریا  یکبار خودکشی کرد. دیگر ما باورمان شد که این قضیه جدی است. دریا  بارها و بارها بیمارستان بستری شد، بارها و بارها شوک الکتریکی گرفت، چندین بار خودکشی کرد؛ ولی هر دفعه هم با قرص خودش را می‌کشت. می‌توانم بگویم خودکشی واقعی نبود، چون معمولا کم پیش می‌آید کسی با قرص بمیرد. ولی یکهو می‌آمدیم می‌دیدیم دریا کف زمین افتاده. بعد چه استرس‌ها و فشارهایی به مامانم می‌آمد، چقدر به بابام فشار می‌آمد، من اولین بار توی زندگیم گریه بابام را دیدم.

خلاصه یواش یواش ما قبول کردیم که دریا  این بیماری را دارد، من خیلی تحقیق کردم راجع به این بیماری، و حتی هیچ چیز صددرصدی برایش وجود ندارد. بعضی از دکترها می‌گویند یک زمینه ژنتیک دارد، بعضی‌ها می‌گویند فقط محیط است... یعنی که درواقع برمی‌گردی توی خودت، با محیط بیرون کات می‌شوی، بعد عوالم درونی تو عوالم واقعی تو می‌‌شود. صدا می‌شنوی، با بیرون کاملا کاتی، برای امنیت خودت در واقع. تا حالا مقاله‌ای درباره درمانش پیدا نکرده‌ام. بعضی‌ها می‌گویند تا آخر عمر با آدم‌هاست، بعضی‌ها می‌گویند نه خوب می‌شود. تو فیلم بیوتیفول مایند را دیده‌ای؟ شاید تنها و تنها و تنها راهش همین است که او رفت، یعنی واقعیت را پذیرفت و با آن کنار آمد و شروع کرد به ارتباط گرفتن با محیط بیرون. منتها این مال آدم‌های قوی است، یعنی به نظر من دریا  بعد از این همه سال – البته هنوز دارو می‌خورد – می‌گوید من اگر دارو می‌خورم فقط به این خاطر است که شما دست از سر من بردارید. من بیمار نیستم.

دریا  ازدواج کرد، البته جدا شد و یک بچه هم دارد. ولی خب متاسفانه توی دورانی که داشت دارو می‌خورد ناخواسته حامله شد، مجبور شد دارو‌هایش را قطع کند، بعد بیماری‌اش عود کرد، بعد آن طفلکی جدا شد. بچه‌اش را ازش گرفتند، گفتند تو صلاحیت تربیت بچه نداری، هیچی آن دختر هم طفلکی آواره شد. و این هم نمی‌دانم چه درسی را باید به ما می‌داد که اینجوری شد. البته الان خدا را شکر خیلی بهتر است، هنوز دارو مصرف می‌کند، ولی از نظر پذیرفتن وضعیتش، زندگی‌اش، خیلی بهتر است. ما دیگر بالا پایین نداریم.

زندگیِ نرمال دارد دیگر، فقط آدمی که برود کار کند نیست و هیچ موقع هم نبود. عاشق این است که آشپزی کند، صنایع دستی، کوسن... زندگی‌اش را خودش برنامه‌ریزی می‌کند. و خیلی جالب است، بسیار آدم‌‌های باهوشی‌اند این‌ها که شیزوفرنی‌اند. من نمی‌دانم چه می‌شود. چه فعل و انفعالی... اینی که می‌گویم باهوش نه در حد معمولی‌ها، ضریبش را خیلی بالا ببر. اولا که تو را اگر ببیند قشنگ می‌تواند تشخیص بدهد که این آدم اینجوری است، آنجوری است... به نظر من اگر جامعه اسم بیماری روی خواهرم نمی‌گذاشت، شاید می‌شد گفت آدم خاصی است. چون من یک کتاب می‌‌خواندم راجع به سرخ‌پوست‌ها، که می‌گفتند آدم‌های شیزوفرنی را حتی می‌پرستیدند. خیلی جالب است، من فکر می‌کنم این ارتباطی که با ناخودآگاه برقرار می‌شود، یکجور قدرتی به این‌‌ها می‌دهد که آن موقع  با یک نگاه دیگری و با زندگی بدوی آن موقع همخوانی بیشتری داشت ولی الان با جامعه ما و جامعه‌ای که همه باید برای هم ژست بگیرند و اینجوری باشند و این‌ها...

 او خودش است یعنی هر لحظه ممکن است از جلویت بلند شود و برود. بگوید من الان دیگر حوصله حرف زدن ندارم. می‌دانی؟ یعنی اصلا آدمی نیست که فکر کنی به خاطر خوشایند تو بنشیند. مثلا فرض کن مهمان آمده، می‌آید می‌گوید ببخشید من حوصله ندارم، می‌خواهم تنها باشم. می‌رود توی اطاقش در را می‌بندد. نمی‌دانم انگار یکجور ساده‌تر و روان‌تر و شفاف‌ترند. انگار که... خیلی‌ وقت‌ها به مادرم می‌گویم، می‌گویم مامان اصلا ناراحت نباش. برای اینکه نگاه جامعه روی دریا  بیمار است. درواقع دریا  بیمار نیست، اتفاقا از ماها خیلی سالم‌تر است. یا مثلا در مورد بچه‌اش، بهش گفتند که حضانتش مال پدر است اما تو می‌توانی ببینی‌اش. گفت من آدم خودخواهی نیستم، اگر حضانتش با من نیست، من او را به پدرش و خانواده پدرش می‌سپارم. من چرا باید این بچه‌ را دوپاره کنم، فقط به این خاطر که من می‌خواهم ببینمش؟

ببین به نظر من این تصمیم را هر آدمی نمی‌تواند بگیرد.  خوب بچه‌اش است، من خیلی وقت‌ها دیده‌ام همین دریای  تودار نشسته عکس بچه‌اش را گرفته نگاه می‌کند و گریه می‌کند. خب مادر است دیگر. ولی گفت من به خاطر خودخواهی خودم، این بچه را دوپاره نمی‌کنم، بگذار یک طرف شخصیتش شکل بگیرد. بعدها که بزرگ شد شاید بهتر بتواند با من رابطه برقرار کند. این به نظر من یک فکر است، که یک مادر احساس مادرانه‌اش را بگذارد، و فکر کند. این که تو بتوانی تعادل برقرار کنی بین احساس و منطقت، کار هر کسی نیست. خب این آدم به نظر من آدم بزرگی است، درست است که اسم بیماری رویش گذاشته شده، ولی خیلی شخصیت جالبی دارد. من خیلی خوشم می‌آید. گاهی اوقات می‌نشیند با من حرف می‌زند – همیشه حوصله ندارد - اگر یادت باشد یکبار دیگر هم بهت گفتم که من این همه خودم را کشتم، این همه کلاس رفتم – وقتی دریا  با من حرف می‌زند می‌بینم ا چه جالب، نتیجه‌ای که از زندگیش گرفته و آن چیزی که هست، همان چیزی است که من سالها دارم دنبالش می‌دوم. بهش می‌گویم دریا  روزها چکار می‌کنی؟ می‌گوید زندگی می‌کنم. ببین معنای زندگی را الان یواش یواش بعد از اینکه اینهمه خودم را شناختم، خودم را کشتم، تازه فهمیدم که تو حتی اگر کار مفیدی هم انجام ندهی، فقط بنشینی، باز هم این اسمش زندگی است.

*

متنی که خواندید، گفته‌های یکی از مصاحبه‌شوندگان پایان‌نامه من درباره تلخ‌ترین رخداد زندگیش بود. این زن – که من نامش را صحرا می‌گذارم – سه جلسه در منزلش پذیرای من بود. یک لیوان چای یا نسکافه به دست من می‌داد و یکی به دست خودش می‌گرفت، سیگاری روشن می‌کرد و چهارزانو نشسته بر روی مبل، زیروبم زندگی و احساساتش را – بی‌دریغ- برای من افشا می‌کرد. ماجرای گفتگوی با او –که اولین مصاحبه عمیق زندگی من بود – یکی از حیرت‌انگیزترین تجربه‌های زندگی‌ام هست و باقی می‌ماند. در این پست چیزی از برداشت‌های خودم نمی‌نویسم، تا شما بی‌واسطه سراغ متن بروید (تا به حال باید رفته باشید!). تنها بدانید که این خاطره دردناک را صحرای عزیز در آخرین لحظات ملاقات، وقتی که ضبط خاموش شده بود و داشتیم گپ می‌زدیم برایم تعریف کرد؛ فهمیدم که خاطره بیماری خواهر و احساس عذابش از ناتوانی در کمک به او چقدر برای وی رنج‌آور بوده است. این را از بالا و پایین رفتن صدایش، تغییر لحنش فهمیدم که بدبختانه نمی‌توانم در اینجا به شما منتقل کنم. این را از پس زدن و به زبان نیاوردن این خاطره در تمام مدت گفتگو فهمیدم، وقتی که انقدر حرف زده بودیم که صحرا تقریبا همه‌ چیزش را تعریف کرده بود... من از او اجازه گرفته و ضبط را دوباره روشن کردم.

می‌گویند که محقق در مورد مثال بالا، مصاحبه عمیق در روش قوم‌نگاری، باید ساکت بماند و تنها خطوطی در جهت خواندن متن ترسیم کند. لطفا متن بالا را دوباره بخوانید و ادراکات، تفاسیر و معانی درخشانی را که صحرا از تجربه‌اش بیرون می‌کشد مورد توجه قرار دهید. خیلی محبت می کنید اگر برداشت های خودتان را با من هم شریک شوید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 0:59  توسط فضه غلامرضا کاشی   | 

 

  بهاره عزیز، این نوشته را خواندم و از آنجا که خیلی احساس همدلی دارم دلم می خواهد چیزی برای تو بنویسم. اول باید بگویم که در نوشته تو عبارتی نانوشته هست، من پیش از همه «آن» را خواندم.

 و اما بعد! گفته ای که بلاگ را به هم ریخته دوست داری از همین رو نوشته شخصی را به جای نوشتن در حاشیه به متن بلاگ آورده ای. شاید ناخودآگاه به این فکر کرده ای که چقدر اهمیت این پست شخصی زیاد است، که جای آن نه در حاشیه که در متن است... پیش از این بحث مشابهی با یکی از دوستانم داشتم، او از من می پرسید برای چه شرح حال و روز خودم را «مثل گزارشگران فوتبال» دم به دم در بلاگ می نویسم و احوالات شحصی خودم را «بازیچه دست وبلاگ بازان» کرده ام. هیچ وقت نتوانستم برایش توضیح بدهم که نوشته های شخصی، عمدتا به معنی وجود بحران و گرهی در «خود» افراد هستند، بحران و گرهی که اگرچه کاملا و جدا شخصی و فردی می نماید، بیش و پیش از هر مسئله دیگر اجتماعی و جمعی است، و جای آنها اتفاقا در متن وبلاگ هاست، و می بایست که در فضای جمعی حداقل «شنیده» شوند.

اگر بپذیریم که یکی از دلایل بومی ماندن، حاشیه ای ماندن و سکوت خفقان آور علوم اجتماعی ما در عرصه جهانی مسائل بومی و دورافتاده آن است، آن وقت شناسایی آنها که هم برای ما مسئله اجتماعی محسوب می شوند و هم قوه آن را دارند که فراتر از مرزهای ما بروند، امری حیاتی به شمار میآید. به نظر من مسئله «خود» چنین مسئله ای است. دقیقا به همین علت است که از نوشتن این پست ها، خیلی خوشحال شدم...

واقعا روشن نیست که چرا انقدر با بحران و درگیری تو احساس همدلی دارم. یعنی تجربه های فردی ما،ما را انقدر به هم نزدیک می کند؟ یا هم سن بودنمان؟ یا اینکه این چیزی که ازش حرف می زنی مشکل همه گیر آدم های گیر کرده در مدرنیته است؟ یا فراتر از این، خصلت وجودی انسانی؟

شاید هرکدام این جوابها تا اندازه ای معتبر باشند...

 اغلب نمی توانند توقع زیاد و سرشت ناآرام مرا درک کنند. اینکه سخت می گیرم، کم راضی می شوم، انتظار زیاد دارم، سرخورده و ناامید نمی شوم، خلاصه هر چه هم که زندگی توی سرم می زند و سعی می کند آرام و سرافکنده ام کند، دلم را به آنچه که هست و آنچه که راحت است و آنچه که دم دست است راضی کند، من زیربار نمی روم و سرکشی می کنم... واقعا یکی از اقوام می گفت چون متولد سال 61 و بچه جنگی اینطوری، در فضای ایده آل و سخت بار آمده ای، برای همین انقدر به ایده آل ها چنگ می زنی... شاید هم این زنانگی ماست، که رادیکال و پررنگ شده – در فضای مدرن و غلبه تفکرات فمنیسیتی و ادبیات – هر از گاهی فوران می کند، دقیقا به همین شکل گریه و نوشته های آشفته و پردرد، بیرون می زند و گریبانمان را می گیرد که «چه کار می توانیم برای ویرانه زندگی مان بکنیم». من هم مرتب دچار این اضطرابم که زندگیم را ویران کرده ام، خراب کرده ام و این همه زور زده ام و شد بدترین چیزی که فکرش را می توانستی بکنی، درست همان که ازش می ترسیدم.

من این بحران را تا حد زیادی با چنگ زدن به ایمان حل کردم. دینداری شخصی و پرهمهمه و عظیمی برای خودم ساختم که از فضای دینداری عارفانه پدرم نشات گرفته بود، به آن مفهوم کمال مطلق و خیر مطلق و زیبایی مطلق چنگ زدم تا بتوانم خودم را از منجلاب زندگی روزمره و مقتضیات آن بیرون بکشم و تنفس کنم. در لابلای متون عرفانی اسلامی و مسیحی غوطه خوردم تا بتوانم درکی از ایمان به دست بیاورم که در مدرنیته معنادار باشد، و انقدر در آن پیش رفتم که قبول کردم ایمان واقعی – اگر چنین چیزی واقعا وجود داشته باشد – تنها در فضای مدرن قابل حصول است.

ولی طبیعی است که این بحران هر از گاهی هجوم می آورد. آن تناقض میان امر واقعی و امر ایده آل... زندگی کردن بدون این تناقض در این دوره هم ممکن است، لااقل من خیلی ها را می شناسم که اینطور زندگی می کنند؛ و راحتند، حداقل انقدر سخت که ما زندگی می کنیم، زندگی نمی کنند... من به تجربه یاد گرفتم که این بحران را مدیریت کنم. به قول تو با توقعات و امر واقعی و توش و توان خودم و موقعیت های زندگی بازی کنم، و خودم را یک جایی وسط این گسل ها زنده نگه دارم. از این که لحنم شبیه وین دایر و این قبیل چرندیات معنویت های جدید بشود متنفرم؛ ولی خب چاره ای ندارم جز اینکه بگویم که این زندگی در میان گسل ها، اگرچه سخت است، حداقل پویا و شاداب است، رو به رشد است، تکاپوی تو را بهتر تحریک می کند، و از تو بیشتر سوژه می سازد، یا اینکه باعث می شود خود داشته باشی و کمتر خمیری باشی که توی دست «بیرون از تو» شکل داده می شود. افتاده تر و واقعی تر بگویم، حداقل باعث می شود اینطور وانمود کنی که «خود» داری... و البته باعث می شود که به قول خودت «معناسازی» کنی، از «دستگاه های معنویت ساز» کمک بگیری و «معنای» بیشتری بسازی...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:30  توسط فضه غلامرضا کاشی   | 

 

این روزها مشغول کار بر روی پروژه ای با نام "رنگ در شهر" هستم. وجوه اجتماعی، روانی و هنری رنگ آمیزی شهری، منظر و نمای شهری و نقاشی های دیواری در شهر را قرار است در میدان "تهران" بررسی کنم.

همه ایده ها، نظرات، انتقادات، پیشنهادات، افاضات و خواسته های شما به عنوان شهروندان تهران بزرگ شدیدا مورد استقبال است؛ حتی در حد اینکه " اگه می شه دیوار دبستان ما رو صورتی کنین، دوس دارم!"

این مطلب را برای دوستانتان هم بفرستید، شدیدا به نظر شما احتیاج است... 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:1  توسط فضه غلامرضا کاشی   |