خودنویس

که من مرا حجابم، از خویش در عذابم...

کلمات کلیدی: هویت شخصی، خود، جهانی شدن، آنتونی گیدنز، سیاست رهایی بخش، سیاست زندگی.

 

درآمد:

موضوع اصلی این یادداشت ، ارتباط میان شکل گیری هویتهای شخصی در دوره جدید  و اتخاذ سیاست زندگی با سیاست رهایی بخش در فضای جهانی شده کنونی است. روند پرشتاب شهری شدن که مولود و همچنین مولد مدرنیزاسیون است، ساختار زندگی سنتی را در ایران به سرعت در هم شکسته و مسئله ای با عنوان مسئله «خود» ایجاد کرده است. فرصتهای زندگی گسترده، درهم ریزی هویت سنتی، شرایط زندگی جدید و آشفتگیهای ناشی از زندگی شهری به بحران خود دامن می زنند. پرسش اساسی ما آن است که چگونه کنشگر ایرانی از طریق سیاست زندگی، یعنی جستجوی هویت شخصی خود می تواند در فضای جهانی شده کنش سیاسی انجام بدهد؛ و چگونه می تواند در زمینه سیاستهای رهایی بخش عمل کند. همچنین ما سعی داریم توضیح بدهیم دلیل پررنگ شدن گرایش جوانان به سیاست زندگی و  چرا راهکاری که گیدنز ارائه می کند، یعنی ورود سیاست به زندگی روزمره و مشارکت در جنبشهای اجتماعی در این دوره زمانی خاص در ایران کارساز و موثر است.

برای پاسخ به این پرسش از چهارچوب مفهومی آنتونی گیدنز در کتاب «تجدد و تشخص» استفاده کرده ایم و در مواردی نگاهی به نظریات آلن تورن انداخته ایم.

 

مفاهیم اساسی:

محور اساسي انديشه گيدنز در كتاب تجدد و تشخص، به جز «جهانی شدن»  مفهوم "تجدد" و ارتباطش با "خود" است. تجدد از منظر گيدنز در دقيق ترين تعريف بايد به عنوان يك نهاد اجتماعي درك شود كه تغييراتي بنيادين در زندگي روزمره ما به وجود مي آورد و اين تغييرات به طور مستقيم بر زندگي شخصي و در نتيجه «خود» ما تاثير مي گذارند. گيدنز سعي مي كند كميت و كيفيت اين تاثير و تاثرات (چرا كه افراد نيز در كار بازتفسير و بازتوليد مكانيزم هاي اجتماعي مدرن هستند و نمي توان آنها را در حد تاثير پذيراني منفعل ديد)  را بكاود.

گیدنز کل بحث خود را در چهارچوب تجدد بیان می کند. مراد او از تجدد نهادها و شيوه هاي رفتاري خاصي است كه نخست در اروپاي پس از دوران ملوك الطوايفي استقرار يافتند، ولي در قرن بيستم آثار و عوارض آنها با سرعتي روزافزون تاريخي و جهاني شد. تجدد، نظم اجتماعي پس از نظامهاي سنتي است. مفهوم هویت شخصی و سیاست زندگی به طور مشخص مربوط به دوره کنونی تجدد است که گیدنز آن را تجدد متاخر می نامد. تجدد متاخر مرحله كنوني توسعه نهادهاي جديد است كه با ريشه دواندن و جهاني شدن ويژگيهاي عمده تجدد مشخص مي گردد. این همان چیزی است که گیدنز نام آن را «جهانی شدن» می گذارد. جهانی شدن از منظر گیدنز در وسیعترین زمینه به حوزه اقتصاد مربوط می شود، اما به هیچ عنوان به آن محدود نمی گردد. او همچنین جنبه های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی جهانی شدن را به رسمیت می شناسد و در این حوزه مخصوصا به مساله انقلاب ارتباطات اشاره می کند. به زعم او، ارتباطات جنبه های حاکمیت و سیاست را تغییر می دهد به طوری که سقوط اتحاد شوروی تحت تاثیر تحولات جهانی شدن ارتباطات الکترونیکی رخ داده است.[1] گیدنز، جهانی شدن را منشوری سه وجهه می داند که از سویی ملتها را به لحاظ اقتصادی تحت فشار دولتهای قوی بین المللی می برد و از سوی دیگر امکانات و تحرکات جدیدی برای مناطق خودبسنده محلی فراهم می سازد و حتی زمینه را برای ایجاد شکافهای بین ملتها فراهم می آورد، و از سویی ضمن همشکل کردن قسمتهای مختلف جهانی، باعث فردی شدن و تمایز شدید می شود.[2]

فرد سنتی در گذشته راه و رسم و الگوی زندگی خویش را از سنتها و ساختارهای اجتماعی می گرفت و مطابق خواسته آنها قدم برمی داشت، راه زندگی او از آغاز تا به انتها داستانی از پیش نوشته شده بود. می دانست به کدام طبقه اجتماعی تعلق دارد، جنسیتش چیست، وطایفش کدام است، چگونه باید رفتار کند، کدام خدا را باید بپرستد، با چه کسی باید ازدواج کند و... مدرنیته ساختارها را درهم شکست. امکان ارتقای طبقاتی فراهم کرد. افراد قادر شدند مشاغلی برگزینند که پیش از این افراد طبقه، قومیت یا جنسیت آنها خوابش را هم نمی دیدند. دین زیر سوال رفت. شکل ازدواج، خانواده و بقیه نهادهای اجتماعی تغییر کرد و از حالت متصلب به حالت بی شکل درآمد. پديده تجدد، براي انجام هر كاري هزاران انتخاب مختلف را پيش پاي فرد مي گذارد. براي ساده ترين كارها مثل خوردن، خوابيدن، لباس پوشيدن و غيره هزار امكان در اختيار فرد هست كه مي تواند با انتخاب آنها و ساختن تركيب جديدي از آنها در هر لحظه چيزي جديد خلق كند و زيست منحصر به فردي براي خود رقم بزند. انسان کشف کرد که می تواند زندگی خویش را شکل بدهد، و از همه پیچیده تر دریافت که «باید خویشتن خویش را بسازد و معنا کند».

بدین قرار وجود آدمی دیگر پیش از تولدش تعریف شده نبود. راههای زیادی در پیش رو بود که فرد می توانست و می بایست از میان آنها انتخاب کند. خویشتن فرد، «بودن او» به این انتخابها بستگی پیدا کرد.

گيدنز در تعريف مفهوم پروژه بازانديشي اين موضوع را به خوبي توضيح مي دهد. از منظر او هر فرد انساني در دنياي متجدد مي بايد خودش را (هويت شخصي خود را) به طور مداوم باز تعريف كند. خلق مداوم و تصحيح پي در پي خود دو فرآيند تكراري هستند كه در پروژه بازانديشي گيدنز پشت سر هم تكرار مي شوند تا از اين طريق انسان بتواند در آشفته بازار زندگي مدرن خودش را بشناسد و پيوستگي وجودي خود را حفظ كند: ‌فرد متداوما بايد بينديشد كه كه هست؛ و چگونه و چرا به اينجا رسيده است.

نکته مهم در زمینه هویت شخصی در بستر جهانی شدن، ارتباط میان هویت و پیدایش دیگری است. در هیچ دوره ای از تاریخ به اندازه دوران جهانی شده کنونی مسئله « غیر یا دیگری» به این شدت پررنگ و عیان در زندگی روزمره نبوده است. کافی است فرد تلوزیون را روشن کند و یا به هر یک از رسانه های جمعی دیگر مراجعه کند، به سرعت با دنیای گسترده ای از فرهنگها، قومیتها و انسانها روبرو می شود که هر یک با فرهنگ و قومیت او تفاوت عمیقی دارند. آنچه در فرهنگی قبیح و ناپسند است، در فرهنگی که در تلوزیون به نمایش درمی آید عرف روزمره است. آن کسی که در این فرهنگ مجرم شمرده می شود در آن فرهنگ یک شهروند عادی است. آن رفتاری که هرگز از « ما» سر نمی زند، جزو فعالیتهای روزمره «آنها» است...با توجه به مسئله «قدرت» در جهانی شدن، این معادله پیچیده تر و غامض تر می شود. آنچنان که شماری از متفکران اشاره کرده اند، جهانی شدن یک فرایند بی طرفانه نیست، آن داد و ستد فرهنگی که میان جوامع مختلف وجود دارد معصومانه و عادلانه برقرار نمی شود بلکه نقش قدرت در این میانه پررنگ است، بدین قرار فرهنگهایی که متعلق به گروههای ( یا دولت ملتهای ) به لحاظ سیاسی و اقتصادی قوی هستند، از قابلیت آن برخوردارند که خود را به دیگر فرهنگها تحمیل کنند و معادله را به سود خود پیش ببرند. از همین رو است که احساس هجوم به هویت ملی و شخصی در جهان جهانی شده اینقدر پررنگ است و از همین رو است که اکثر دولتها و سازمانهای خصوصی و حتی افراد گرایش به واکنش نشان دادن دربرابر هجمه فرهنگ جهانی دارند.

هویت شخصی در دوره جدید از مجرای سیاست زندگی بازسازی می شود. بدین معنا تک تک انتخابهای فرد، یعنی سیاستهایی که فرد از طریق آنها زندگی شخصی اش را شکل می دهد سازنده هویت شخصی او هستند.

خود در این یادداشت عبارت از مجموعه ويژگيهاي فردي است كه تفاوت فرد از ديگران يا شباهت او به ديگران را بيان مي كند. سه بعد اساسي «خود» عبارتست از:

1.من كيستم؟

2.چگونه خودم را ارزيابي مي كنم؟

3.چگونه خودم را به ديگران معرفي مي كنم؟

البته باید توجه کرد که خود مورد نظر گیدنز حداقلی و در حال دفاع نیست، بلکه کنشگر و فعال است و قادر است در امور سیاسی مداخله کند. گیدنز به جای در نظر گرفتن نوعی قلمرو شخصی تنگ و محدود از خود، آن را به عنوان قلمرو ارتباطی کنشگر با دنیای درون و بیرون خود در نظر می گیرد. در تعریف دقیق او از هویت شخصی، توجه او به تعامل دو سویه فردی و جمعی هویت نشانگر این موضوع است:

«هويت شخصي مجموعه اي از ويژگيهاي قابل مشاهده نيست، بلكه درك بازانديشانه فرد از زندگي خود است. مبناي يك هويت شخصي باثبات، ‌رفتارها و عواملي است كه براي فرد معنا دارد و او مي تواند آنها را بدون دشواري زياد براي ديگران توضيح دهد. اين هويت شخصي، گذشته را توضيح مي دهد و به آينده اي مشاركت جويانه معطوف است. هويت شخصي فرد را نمي توان در رفتار او يافت (با آنكه رفتار در بحث هويت اهميت زيادي دارد) در عكس العملهاي ديگران نيز نمي توان پي به هويت شخصي برد، بلكه آنچه هويت در آن يافت مي شود،‌ ظرفيت فرد براي ادامه جريان و روايتي خاص از زندگي است. فرد بايد دائما وقايع جهان پيرامونش را در اين روايت خاص از زندگي خود جاسازي كند.»[3]

آنچنان که انتظار داشتیم، مفاهیم خود و هویت شخصی ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. گیدنز اشاره می کند که هويت شخصي همان «خود» است كه شخص آن را به عنوان بازتابي از زندگينامه اش مي پذيرد. درواقع هويت همان چيزي است كه فرد به آن آگاهي دارد. هويت شخصي چيزي نيست كه در نتيجه تداوم كنشهاي اجتماعي فرد به وي تفويض شده باشد، بلكه چيزي است كه فرد بايد آن را مداوم و هر روز ايجاد كند و در فعاليتهاي بازتابي خويش مورد حفاظت و پشتيباني قرار دهد. هويت شخصي مستلزم آگاهي بازتابي است.

دقیقا این ویژگی هویت شخصی است که به ما  امکان می دهد از مفهومی به نام سیاست زندگی حرف بزنیم. شاید نگاهی دقیقتر به هویت شخصی در گذشته و تقابل آن با هویت امروزین، بحث را روشنتر سازد:

هويت در گذشته اصولا شكل اجتماعي داشت و توسط نهادهاي اجتماعي به فرد اعطا مي شد. حتي تغيير در هويت اجتماعي به شكل مهري آشكارا بر پيشاني فرد كوبيده مي شد. مثال بسیار خوب برای اعطای هویت در گذشته مراسم ويژه گذار از مرحله نوجواني به مرحله بزرگسالي است كه طي آئينهاي همگاني انجام مي شد. اما هويت شخصي در دوره جديد بايد از طريق كاوشهاي شخصي توسط خود كنشگر دريافته شود و به عنوان بخشي از فرآيند تماس مداوم بين تغييرات شخصي و اجتماعي ساخته شده، و به آن استمرار و پايداري داده شود.

بنابراین انسان مدرن در اثنای جستجوی خویشتن، جستجوی هویت شخصی، سیاست زندگی را در پیش می گیرد. سياست زندگي مفهومی آشناست، آنچه همه ما در زندگی روزمره به کار می بندیم، یا به عبارت بهتر سياست تصميم گيريهاي مربوط به زندگي است. اگر بخواهیم تعریفی علمی تر و با به کارگیری مفاهیم جامعه شناختی ارائه کنیم باید بگوییم سیاست زندگی تدابير لازم براي متحقق ساختن خويشتن، در جريان گرايشهاي متقابل جهاني و محلي و ظهور نظامهاي درون مرجع عصر جديد است، برای مثال، تصمیماتی که خود هویت شخصی را تحت تاثیر قرار می دهند: مثل اقدام برای یافتن معنا در زندگی، اقدام به برقراری رابطه عاطفی، ازدواج، اقدام برای شکل دادن اعتقادات دینی و غیره. در ادامه مطلب به این مثالها باز خواهیم گشت.

به نظر می رسد مفهوم «سیاست رهایی بخش» در اندیشه گیدنز از غنا و اهمیت ویژه ای برخوردار است. سیاست رهایی بخش عنوان کلی ای است که گیدنز به بخشی از نحله های اساسی حوزه سیاسی اطلاق می کند که ویژگی همه این سیاستها تلاش آنها برای رهانیدن انسان است. گیدنز می گوید اساس همه این سیاستها آن است که سعی دارند قید و بندهایی را که موجب می شوند انسان از دستیابی به نهایت شکوفایی و رشد بازبماند، بگشایند. در میان سه نحله اساسی سیاست جدید، محافظه کارها عمدتا خارج از حیطه سیاست رهایی بخش عمل می کنند اما رادیکالها و لیبرالها به اشکال مختلف داعیه رهایی بخشی دارند. لیبرالها به جای آنکه درصدد شکل دهی حرکتهای انقلابی و ریشه ای به منظور انجام دگرگونیهای عمیق باشند، در پی آن هستند که از طریق پایه ریزی یک دولت آزادمنش، فرد را از دخالت دولت آزاد ساخته و راه و رسمها و پیشداوریهای به جا مانده از قرون گذشته را از پیش پای مسیر تعالی او بردارند. رادیکالهای مارکسیست به عکس لیبرالها درصدد به راه انداختن حرکتهای زیربنایی عمیقی هستند که ریشه نابرابری را به کل از میان بردارد و تساوی را برای همه به ارمغان آورد. به طور کلی اگر بخواهیم تعریفی از سیاست رهایی بخش ارائه دهیم باید بگوییم که این سیاست موارد زیر را دربرمی گیرد:

1.                  سياستهاي منعطف به رها ساختن مردم از استثمار، نابرابري يا ستمگري

2.                  تلاش براي گسيختن غل و زنجيرهاي به جا مانده از گذشته، به قصد تغيير و تبديل رفتارها و كردارها در جهت آينده

3.                  تلاش براي درهم شكستن سلطه نامشروع بعضي افراد يا گروهها بر ديگران

در واقع سیاست رهایی بخش با تعریف وبری از قدرت یعنی «توانایی یک فرد یا گروه برای تحمیل اراده خود به دیگران و برخلاف اراده آنان» همخوانی دارد. سیاستهای رهایی بخش سعی می کنند این ساختار پلکانی را تحت کنترل درآورند و با تلاش برای کاهش یا لغو استثمار، نابرابری و ستمگری، آزادی ایجاد کنند. سه گونه یاد شده در بالا اشکال اساسی تبعیض و بی عدالتی در جهان هستند. به زبان ساده سیاست رهایی بخش بر اهمیت سه اصل تاکید می ورزد: عدالت، برابری و مشارکت.

نکته قابل توجه که گیدنز بر آن انگشت گذارده است توضیح مفهوم آزادی است. در واقع گیدنز برای آنکه به آنارشیسم و هرج و مرج طلبی متهم نشود، با آوردن قید مسئولیت آزادی مطلوب سیاستهای رهایی بخش را محدود می کند. به نظر او در جامعه ای که در آن سیاستهای رهایی بخش به میزان خوبی پیش رفته اند آزادی با احساس مسئولیت در "تعادل" قرار می گیرد، فرد در این شرایط تعهدات جمعی را رعایت می کند و در قبال دیگران احساس مسئولیت دارد.

 



[1] . گیدنز، آنتونی، جهان رها شده، علی اصغر سعیدی و یوسف حاجی عبدالوهاب، انتشارات علم و ادب، 1379، ص 35.

[2] . همان.

[3]   گيدنز، آنتوني، چشم اندازهاي جهاني ، محمدرضا جلائي پور، انتشارات طرح نو، صفحه 26.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:2  توسط فضه غلامرضا کاشی   |